4 ماه بسان باد گذشت...
و این چنین است روزگار که تا به خود آیی 4 ماه گذشته است و رفته و باز نمی گردد....
پسرک بی همتای من راضیم که این 4ماه لحظه هایت را نفس کشیدم...عشق کردم...با خنده هایت قه قهه سر داده ایم./مستانه مستانه من و پدر همیشه مهربانت.با بی قراریهای قبل از خوابت بی قرار شدم و در خفا با اشکهای بی قراریت اشک ریختم باران باران.
و اینگونه برایت روزهای سبز و ماندنی/عمر صد ساله ی با عزت/آزاد /در کمال آرامش و از همه برترامیدوارم عشق به معنای واقعی بسان عشق من و پدر همیشه مهربانت/عشق بی حد و حصر ما به تو/را تجربه کنی که بسی وصف ناشدنیست.
و این گونه است که در کلام دیگر می گوییم وقتی ارمیا کوچک بود...ببین مادر چه زود می گذرد و من چه عاشقترت می شوم.نفسهایت را در بغلم وقتی برای خوابیدن سرت را روی دستهایم می گذاری/می پرستم عاشقانه/به همان خدای من وتو.
(اینجا بهشت ،ممنوع است اما من آهسته به تو می گویم که یک تکه از بهشت اینجا گوشه ی دلم جا مانده ...در بوی خوب سیب که تنها با تو قسمت می کنم...)

فقط باید همچین پسری داشته باشی که بدونی من چی میگم.

چه دلبریها که نمی کنی...




4 ماه بسان باد گذشت...
