مادرانه ای عاشقانه

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم فضای خانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
سلام
سپاس خدای را که فرصتی باز/از تو بی نظیرم بنویسم/کاش قدرتم بود و توان آن را داشتم همه ی انچه در دل دارم بیان کنم/ بنویسم و حکش کنم.
با اینکه میدانم خاطرات بد را باید بست و در پستو نهاد ، و یادآوری بستریت در بیمارستان آزرده خاطرم می کند، نمی دانم چرا باز انها را بیان می کنم.
هنوز طعم زیبای مادر شدن را به معنای تمام نچشیده بودم ،که ٤ روز بعد ورودت به علت زردی بستری شدی.غرور مادرانه ام اجازه نمی داد که زودتر Bl (بیلی روبین) را چک کنیم ولی ناچاراً دستهای کوچکت را.....
روزهایی که یاداوری اش مرا به سر حد جنون می کشاند،وشبهایی که تا صبح اشک ریختم وصبح هنگام منتظر جواب آزمایشات جدید.....و حرفها و سخنهایی که باید همیشه سر به مهر باقی بماند.ولی بالاخره بعد 3 روز با تشخیص زردی فیزیولوژیک پایان یافت.
ودر انتها
من و وحید عزیز تر از جانم باز از تو ممنونیم که ما را لایق این همه لطف دانستی.
آرام جانم همیشه بمان.
بستری در بیمارستان بهرامی
روز قبل از بستری شدن
روز قبل از بستری ،و زردی زیاد پسرم


مادرانه ای عاشقانه
