ارمیاارمیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

ارمیا تُپلو

دل نوشته

1391/2/12 20:19
نویسنده : ارینب
240 بازدید
اشتراک گذاری

                    

روزهایی که می آیند و میروند و تو با تمام توان تلاش می کنی که نگهشان داری ،متقاعدشان کنی کمی آهسته تر سریع بروند،اما روزگار این چنین است.....مادر که می شوی ؛نمی دانم از کجا کی،چگونه این همه تغییر،این همه صبر،این همه عشق.

مادر که میشوی همه چیز به یکباره خودش را تمام قد به تو نشان میدهد. و تو ارینب قبل نیستی که نیستی.

شاید کتابی را که گرفته ای،عطشی که داری آن را برای امتحان رزیدنتی تمام کنی،به دوستانت زنگ بزنی و باآنها تبادل افکار کنی.....

اما این روزها کتابهایت نخوانده دارند کهنه میشوند......بدون هیچ خط خطی....

اما تو را که نگاه می کنم،تویی که آرام جانمان هستی/تویی که درگیر حجم زیاد کتابهای نخوانده ام نیستی/تویی که تمام وجود من هستی/تو را که میبینم انگار تمام کتابهای آمادگی دستیاری را خوانده ام.مرور کرده امريا،نکته برداشته ام.

این روزها در عجب این همه تغییر هستم.من ارینبم،اما شما بخوانیدش مادر،عاشق،صبور.این روزها را دوست دارم.گه گاه که فرصت شود چند خطی بنویسم،باز تمام فکرم لبریز از وجود توست پسر همه چیز تمام من!تمام وجودم سرشار از خنده های با دلیل و بی دلیل توست.دارم کم کم با این روزها عجین میشوم.روزهایی با ارینب از جنس مادرانه،همسرانه،عاشقانه.ومن عاشقم تو را ارمیای بی همتای من.و من عاشقم تورا، مرد چون کوه استوار من وحید عزیز تر از جانم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

مامان کورش
28 فروردین 91 18:30
عزیزم خیلی متن قشنگی هستش وبلاگم که خیلی زیبا هستش